آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, June 22, 2026 این پست رو سال ۲۰۱۶ نوشته بودم: نشستهم تو لابى هتل. يهجورايى «ولله كه شهر بىتو مرا حبس مىشود»طور. اولين روزيه كه بعد از يه هفته پايينم. هزار سال پيش بود انگار. اومده بود ايران. همديگه رو ديده بوديم و نشده بود دل بكَنيم. همفركانسىمون عجيب بود. ساعتها تايپ مىكرديم بىكه خسته شيم. ميلباكس رو كه باز مىكردم، اىميل كه داشتم ازش، قلبم هُرّى مىريخت پايين. هر اىميلو بارها و بارها مىخوندم و ضربان قلبم مىرفت بالا. حالا اومده بود ايران و همديگه رو ديده بوديم و نشده بود دل بكَنيم. گفت پاشو بيا بريم آمريكا. نمىشد. نمىتونستم. گفت صبر مىكنيم خب. نمىشد. نمىتونستيم. غلظت رابطهى الدىمون اونقدر زياد بود كه مىدونستيم نمىتونيم تاب بياريم. سه هفته با هم بوديم و تموم. قرار شد اىميل هم نزنيم به هم حتا. اگه مىشِستيم پاى نوشتن براى هم، هيچوقت تموم نمىشد هيچى. قرار شد اىميل نزنيم به هم. نزديم هم. سالى يه بار فقط، تبريك تولد، اونم تو سابجكت اىميل، نه تو بادى. كافى بود يه جمله اضافه بنويسیم و دوباره روز از نو روزى از نو. سالى يه بار تيرماه و يه بار دىماه اىميل داشتيم از هم. سابجكت: تولدت مبارك:*، بىكه متن. سه هفته با هم بوديم و تموم. كوه مىرفتيم و كافه و سينما و سفر. يه شب نشستيم «اين بروژ» ديديم با هم. شمال بوديم. از دريا برگشته بوديم، شب ديروقت. آخرين شب سفرمون بود. فرداش برمىگشتيم تهران و پسفرداش برمىگشت آمريكا. از دريا برگشته بوديم، شب ديروقت، نشستيم فيلم ديديم با هم، «اين بروژ». حال خوب سفر و حال خوب رابطه، حال خوب فيلمو تشديد كرد انگار. يه حال عميقِ بىحرف. پاشديم رفتيم تو تراس، رو به دريا، به شات زدن. يه حال عجيب و خوش، حين اندوهِ عميق. عين تو فيلما. گفت بيا يه قرار احمقانه بذاريم، ازين قراراى تو فيلما. گفت بيا بعدنا، هر چند سال كه گذشت و در هر وضعيتى كه بود زندگىمون، اگه گذارمون افتاد به بروژ، بىهم نريم. گفتم هاها، حالا انگار ماهى سه بار جلسه داريم تو بروژ! گفت حالا. گفتم خب. سه هفته با هم بوديم و تموم. هر كى رفت پى زندگى خودش. قرار شد اىميل هم نزنيم به هم حتا. اگه مىشِستيم پاى نوشتن براى هم، هيچوقت تموم نمىشد هيچى. قرار شد اىميل نزنيم به هم. نزديم هم. سالى يه بار فقط، تبريك تولد، اونم تو سابجكت اىميل، نه تو بادى. يه ماه پيش وسط نوتيفيكيشنهاى اىميلام اسمشو ديدم. قلبم هُرّى ريخت پايين. تولد هيچكدوممون نبود. رفتم تو ميلباكس ديدم نامههه متن داره. ضربان قلبم رفت بالا. دو پاراگراف نوشته بود، مدل خودش، يه جورى كه اصن نمىفهمى چى قراره بگه، جز اينكه آخرش نوشته بود فلان تاريخ يه جلسه دارم تو بروژ، بىتو نمىرم، بيا. با خودم گفتم هاه. تاريخو چك كردم، ديدم دقيقا مصادف با آرتفر آمستردام و ورشوئه، درست زمانى كه همون ورام. نوشتن جواب اىميل يه روز و نيم زمان برد. هزار بار نوشتم هزار بار پاك كردم. آخرش اما يه كلمه نوشتم فقط. «خب». با ميشل تو بروكسل قرار داشتم. مىدونستم گالرىش تو بروژه. اىميل زدم مىشه تو بروژ ببينيم همو؟ استقبال كرد. هيچكدومِ اينا هفت سال پيش واسه من وجود خارجى نداشتن حتا. چند ماه قبل تو مهمونى سفارت قرار شده بود براشون يه هفتهى فيلم برگزار كنيم و بعد ادامه پيدا كرده بود به آرت و بعد قرار با ميشل و بوزار و حالام به جاى بروكسل قرار شد تو بروژ ببينمشون. همينجورى شوخىشوخى. يه روزايى هست در زندگانى، كه با خودت مىگى عمرا اتفاق بيفته؛ تا يه روزى هفت سال بعد چشم باز مىكنى مىبينى اوه، افتاد. اينجوريا شد كه هفتهى پيش، نشسته بوديم همينجا، تو لابى همين هتل، تا چمدونا رو بيارن پايين. نيم ساعت بعد تو قطار نشسته بوديم كنار هم، داشتيم مىرفتيم بروژ. عين تو فيلما. يه هفته با هم بوديم و تموم. هر كى رفت پى زندگى خودش. قرار شد اىميل هم نزنيم به هم حتا. اگه مىشِستيم پاى نوشتن براى هم، هيچوقت تموم نمىشد هيچى. قرار شد اىميل نزنيم به هم. عين تو فيلم. نمىزنيم هم. حالام نشستهم تو لابى هتل. حوصله ندارم برم بالا تو اتاق. از نمايشگاه برگشتهم. يه حال خستهى مرغوبى دارم. يهجورايى حد فاصل بين دريمز كام ترو و «ولله كه شهر بىتو مرا حبس مىشود». سفرم هنوز ادامه داره و زندگى هم. اولين روزيه كه بعد از يه هفته پايينم. الان که دارم اینو مینویسم سال ۲۰۲۶ه. هنوز تو تختم. فکر کردم باید یه چیزی تایپ کنم مغزم یه خرده منظم شه. فکر کردم «بروژ». رفتم تو وبلاگم و اون پست بروژ رو پیدا کردم. کپی پیستش کردم اینجا. باید بلند شم برم یه قهوه درست کنم دوش بگیرم هندونه قاچ کنم گیلاسها رو بشورم بریزم تو کاسه. شاید گلدونها رو هم بذارم تو یخچال یه خرده سرحال شن. به هوای گرم عادت ندارن این گلهای ونکووری. یه گلدون ادریسی سفید و یه گلدون آلسترومریای نارنجی. از اینکه به آلسترومریا میگن سوسنِ پِرویی یا Lily of the Incas هم خوشم میاد. مثل کاوه که به ادریسی میگفت هورتانسیا و خوشم میومد. گل ادریسی دیگه تا ابد منو یاد کاوه میندازه. بعدش شاید دو سه ساعت برم کافه بشینم کار کنم. خونه موندن رو نمیتونم امروز. لااقل تا حوالی بعدازظهر خونه موندن رو نمیتونم. ته دلم پر از پروانهست. فکر میکنم اوه، من بروژ رو ساختم تو زندگیم و بروژ رو محقق کردم. هزاربارتر ایمان میارم به قدرت و جادوی کلمات. و پروانههای ته دلم رو تماشا میکنم.
|
|
Sunday, June 21, 2026 برای رفیق قشنگم نوشتم الان داشتم فکر میکردم اگه یه نفر باشه که بدون هیچ ترس و سانسوری با خیال راحت هر حرفی رو هر رازی رو بتونم بهش بگم تویی. چه عجیب! برام نوشت میدونم. منم که تو راه داشتم پریویوی مسیجت رو میدیدم حساب کردم دیدم شاید دو نفر یکیش تو. شایدم حتا یه نفر یکیش تو. و بعد دیدم اووووه، چه راه درازی اومدیم با هم. و دیدم آدم امن و نزدیک زیاد دارم دور و برم. اما کسی که بدون فکر بتونم از هر چیزی، دقیقاً از هر چیزی باهاش حرف بزنم و مطمئن باشم برنمیآشوبه، لازم نباشه بگم بین خودمون بمونه، و هیچوقت بعد از گفتن رازهاش بهم نمیگه بین خودمون بمونه، همین آدمه. یادم میاد چهقدر ازش بدم میومد اون سالها. و چه گارد ناگفتهای داشتم بهش. و حالا چه امنترین رفیق هم شدیم. چهقدر با هم چیز یاد گرفتیم و چیز یاد دادیم. خودم رو آدم خوششانسی میدونم. در زمینهی دوست و رفیق اما، خوششانسترینام. |
|
خیلی وقتا به این فکر میکنم که آیا من هم پریویلجد محسوب میشم؟ آیا اینکه صفر کلوین زندگیت کجا باشه حسابه؟ و فکر میکنم نه، من نه تنها از صفر، که از زیر محور مختصات شروع کردم و این که الان اینجام آجر به آجرش رو خودم روی هم گذاشتهم. این روزها خیلی به این فکر میکنم که اگه دوست پیغمبرم نبود، آیا باز هم اینجوری ریسک میکردم؟ آیا این شانس بزرگی نیست که دوستهایی اینچنین دارم؟ و باز فکر کردم همین شانس رو هم مدیون چیدن دونه به دونهی کلمات روی همام. دیدم تمام اتفاقهایی که تو زندگی برام افتاد، از جهان جادویی کلمهها شروع شد. و دیدم اینجا رو، تنها، با آجرهای خودم ساختم. و آخ که هیچوقت جادوی این جهان برام تموم نمیشه که نمیشه. از سال ۲۰۰۱ تا حالا، جادوی ۲۵ساله. Labels: Desire knows no bounds |
|
Saturday, June 20, 2026 از سِفورا خرید کرده بودم. خریدمو که فرستاد، یه اشانتیون عطر لایت بلو هم روش بود. پرتاب شدم به سی سالگیم. اولین بار لایت بلو رو زنی که اون موقع دوستم داشت برام خرید. اون وقتا اِکلَت و چَنس میزدم. لایت بلو که اومد، تا مدتها بقیهی عطرها رو فرستاد تو کشو. تابستون بود و اون طعم خنک و ترش، خیلی به پوستم میومد. تا یادم میاد، نشده برای خودم عطر بخرم. من از اونام که معتقدم آدم باید عطر و خودنویس و ساعت رو هدیه بگیره. اصلاً مزه نداره آدم واسه خودش عطر بخره. تو تمام این سالها هم همین بود. همیشه اینا رو هدیه میگرفتم. اینجا اما وضع فرق میکنه. هیشکی آدمو با هدیه لوس نمیکنه. به نسبت مردای ایران، اینا فرهنگ سوعاتی و گل و هدیه ندارن. اصلاً بلد نیستن آدمو لوس کنن. امروز که سفورا اشانتیون لایت بلو رو فرستاد، فکر کردم عاقبت ما هم ته دنیا این شکلیه که مجبورم خودم واسهم عطر بخرم. پ.ن. اون اوایل که تازه اومده بودم اینجا، به لحاظ روحی و عاطفی خیلی داشت بهم سخت میگذشت. یه روز داشتم با دوست پیغمبرم حرف میزدم، و داشتم میگفتم احساس میکنم به غایت افسردهم. گفت چرا؟ گفتم دلایل متعددی دارم. گفت میتونی چندتا دلیلت رو با مصداق نام ببری؟ گفتم خیلی زیاده. ولی مثلاً بدیهیترینش اینه که اینجا هوا مرطوبه و نمیدونم با موهام چیکار کنم. صدتا پروداکت خریدهم ولی هنوز قلقش دستم نیومده. تو خونه که هستم موهام منظمه. ولی پامو که میذارم بیرون شبیه محسن نامجو میشم. گفت خب حالا راهشو پیدا میکنی. گفتم راهشو پیدا کردهم، راهش دایسون ایر رپه. مشکلم هم ولی همینه. این چه جور زندگیایه که آدم واسه خریدن یه سشوار هی باید دو دل و مردد باشه؟ گفت بله متوجهم، اصلاً مسألهی کوچیکی نیست، دیگه؟ گفتم کلاً اینکه احساس رفاه نمیکنم که بتونم بدون نگرانی مالی برم ماساژ و اسپا. اینجا احساس میکنم فقیرم. گفت متوجهی که تعریفت از فقر یه خرده با تعریف عام فرق داره؟ گفتم من تمام زندگیم کار کرده بودم که بتونم با خیال راحت برم سفر، برم تراپی، برم ماساژ، و برم مانیکور پدیکور. هر جا اینا قطع شن یعنی من فقیرم. از پشت تلفن حس کردم به دوربین خیره شده. چند روز بعد، یه سبد گل، یه دایسون ایر رپ و یه گیفت کارد اسپا و ماساژ برام فرستاد. تو یادداشتش نوشته بود برو موهاتو سشوار بکش ناخناتو درست کن قرصای افسردگیت رو هم بریز دور. پ.پ.ن. حالا واقعاً اینجوری نیستما، داشتم سطح افسردگیمو به زبان طنز تقلیل میدادم به مقولههای قابل لمس. یعنی نه که لوس نباشم، ولی خب! |
|
Friday, June 19, 2026 امروز طی یک حرکت انتحاری رفتم تو گروه همفیلمبینیمون -که هیشکی جز من توشون ایرانی نیست- نوشتم My place is an option too. ادامه دادم که پروجکشن و دیوار خالی بزرگ هم دارم و تازه احتیاجی به بوککردن هم نیست. بعدم ایموجی پاپکورن و دونقطهپی فرستادم. سپس؟ سپس سریع گروه رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم و بدینترتیب خودم رو مقابل عمل انجامشده قرار دادم. دوتا از بچهها هم بعد از چند ثانیه واکنش نشون دادن و برام قلب و انگشت تأیید فرستادن. دیگه راه برگشت نداشتم. [بذارین برم یه تیکه گوشت استیک بذارم بیرون برسه به دمای اتاق. و بذارین همینجا اعلام کنم مرگ بر پروتئین. دلم میخواد الان یه تیکه از اون نونسنگکی که تو فریزره رو داغ کنم با پنیر فتا و خیار و گوجهفرنگی حلقهشده و چند پر نعنا. (دلم نمیخواد بنویسم نعناع. نعنا محاورهایِ نعناعه مثلاً.) ولی؟ ولی تو دیماه دوباره رفتم رو دارو و چند کیلو اضافه وزن پیدا کردم و الان که فصل بیکینیه از بدنم خوشم نمیاد و فعلا بدرود سنگکهای توی فریزر و سلام پروتئینهای همواره!] داشتم میگفتم. ماجرا از این قراره که الکس که متولی همفیلمبینیه، این هفته رفته اِل-اِی، تولد پدرش. صبح ماتیاس تو گروه اعلام کرد بچهها میتونم این هفته سالن اجتماعات ساختمونمون رو رزرو کنم بریم اونجا فیلم ببینیم. و من؟ طی یک حرکت انتحاری گفتم خونهی منم هستا، میتونین بیاین پیش من. حالا انتحاریش کجاست؟ من همیشه فکر میکردم زبانم خوبه چون بچهی کانونزبانام و چون هر سفری رفتهم کارمو راه انداختهم. تا؟ تا اومدم اینجا و با «ادبیات کوچه» مواجه شدم. تا متوجه شدم تو کتابا به ما یاد داده بودن در جواب تنک یو بگیم یور ولکام، ولی در واقع تنها چیزی که نباید استفاده کنیم همین یور ولکامه. اینو تعمیم بدین به کل مکالمات روزمره. و متوجه شدم اگه بخوام طبق چیزایی که تو مدرسه و کلاس زبان یاد گرفتهام حرف بزنم، در واقع دارم مثل ذبیحالله منصوری حرف میزنم. اولین باری که الکس منو دعوت کرد به گروه فیلمبینیشون، تا دو سه هفته هی بهونه آوردم و نرفتم، چون که زبان. بعد دیدم تنها راه نجاتم اینجا، معاشرت با آدمهای سینهفیله، و بالاخره یه بار در جواب سؤال الکس توی گروه -که پرسیده بود این هفته کیا میان- منم دستمو بالا بردم. دفعههای اول یه خرده بهم سخت گذشت. نه به خاطر زبان، به خاطر معاشرت با آدمایی که نمیشناختم. اما از هفتهی سوم به بعد، دیدم دارم کمکم بُر میخورم بینشون. کمکم موقع سلام و خدافظی منو هم بغل میکردن یا موقع حرف زدن دربارهی فیلم، من رو هم مخاطب قرار میدادن. یه خردهی دیگه که گذشت، اطلاعات و نقطهنظرهای منو که راجع به فیلمها و کارگردانها دیدن، شدم جزء کسانی که هر هفته باید حرف بزنه و نظرشو بگه. بازم سختم بود، ولی یه روز چشم باز کردم دیدم دارم راجع به تروفو و کوروساوا و زویاگینتسف داد سخن میدم. همچنان اما یه شبایی هم بود که مغزم وسط حرف زدن تعطیل میشد. یه شب داشتم دربارهی فیلم اُردت درایر حرف میزدم، فیلمی که حرف زدن دربارهش به فارسی هم سخته خداییش، چه برسه به انگلیسی. اون وسطا رسیدم به مفاهیم شک و ایمان، و ین و یانگ، و مرغ و تخممرغ، که یههو دیدم «مرغ» یادم نمیاد. فکر کن داری راجع به کیرکگور حرف میزنی ولی مرغ یادت نمیاد. همینو بهشون گفتم که بچهها ذخیرهی انگلیسی مغزم تموم شده و یه کلمهای رو یادم نمیاد. پرسیدن چی؟ گفتم Egg's mom! و ادامه دادم اگه میخواین به حرفام ادامه بدم باید اکانت Proم رو تهیه کنین در غیر اینصورت فردا همین ساعت دوباره بهم سر بزنین. و رفتم نشستم سر جام. یعنی به خاطر یه مرغ، مجبور شدم ده تا جملهی سخت دیگه بگم و در عین حال بامزه هم باشم. اصلاً چرا آدم باید تو یه جمله هم کیرکگور رو استفاده کنه هم مرغ رو! عوضش، همین شبهای فیلم خیلی کمکم کرد که راه بیفتم. الکس که نقطه ضعفمو میدونست، عمداً منو مورد خطاب قرار میداد، که مجبور شم حرف بزنم. بعدنا لیویو و ماتیاس هم اضافه شدن. نه به خاطر زبان، واقعاً دوست داشتن نظراتمو بدونن. یه شبی که فقط من بودم و الکس و لیویو و ماتیاس، و بقیه نیومده بودن، لیویو گفت آخیش، امشب فقط سینهفیلهای اصلی هستیم و میتونیم هر فیلم سختی که دلمون بخواد رو ببینیم. خیلی این جملهش کیف داد. اولین بار بود به صورت طبیعی تو یه مکالمهای به عنوان یکی از اعضای اصلی یک گروه در نظر گرفته شده بودم. حالا؟ حالا چند هفته بعد از اون شب، امروز یههو دستمو تو گروه برده بودم بالا که بیاین خونهی من فیلم ببینین. این یعنی من میزبانم و از همون اول باید با همه معاشرت کنم و فیلم انتخاب کنم و راجع به فیلم حرف بزنم و دیگه پشتم به الکس هم گرم نیست که هر جا یه مفهومی رو نتونم برسونم خواسش بهم باشه و به کمکم بیاد و منظورم رو برسونه. با این حال، اون لحظه مغزم فرمان داد آیدا خودت رو در معرض قرار بده. از پشت الکس بیا بیرون و خودت مستقیم با بچهها مواجه شو. چون میدونم برای اینکه بتونی تو دریاچههای سرد و بسیار زیبای ونکوور شنا کنی، هیچ راهی نداری جز اینکه با سر شیرجه بزنی تو آب. اگه از مچ پا شروع کنی و بخوای یواشیواش بری تو و انتظار داشته باشی بدنت عادت کنه، بدتر زجرکش میشی. [اگه داری نونپنیر میخوری خوشبهحالت.] |
|
Thursday, June 18, 2026 رفتم تو وبلاگ کارپهم، دیدم ژوئن ۲۰۱۶ اینو نوشتهم:
دیدم امروز رسماً دارم رؤیای ده سال پیشم رو زندگی میکنم. و در آن نشانههاییست برای مؤمنان!
|
|
Wednesday, June 17, 2026 یه پست خیلی طولانی نوشته بودم. دکمهی پابلیش رو زدم و بعد رفتم تو صفحهی اصلی وبلاگ که اگه غلط تایپی داره درستش کنم. نبود. چندتا پست رفتم پایینتر. نبود که نبود. برگشتم تو داشبورد بلاگر و گشتم دنبال پستم. اصلاً وجود خارجی نداشت. د، مگه میشه؟ عصر بود. ال منتظر بود نوشتنم رو تموم کنم بریم بیرون شام بخوریم. تقتقتقتق زده بودم رو کی بورد و بندهخدا رو نیمساعت معطل نگه داشته بودم و سپس با افتخار زده بودم رو دکمهی پابلیش و یه کش مبسوطی هم اومده بودم انگار یه کتاب چاپ کردهم. و وقتی اومدم چکش کنم، نبود که نبود. مگه میشه؟! ال گفت اشکال نداره، بشین دوباره بنویس. اتفاقاً خوبه که ذهنت رو ورز بدی که دوباره همونا رو یادت بیاره. ال همیشه نیمهی پر لیوانه. من اما اینجوری بودم که برو بابا، کی حوصله داره دوباره بشینه نیم کیلومتر جزئیات بنویسه. و اصلاً مگه تو گشنهت نیست و مگه معطل من نیستی؟ ال میتونه ساعتها منتظر بمونه و اخلاقش تکون نخوره و تازه منو هم تشویق کنه به این که take your time. از اینهمه سعهی صدرش خیلی خوشم میاد. کلاً از مردی که صبور باشه و سعهی صدر داشته باشه و به دل آدم راه بیاد خیلی خوشم میاد. ولی از اونا که خودشون رو در ظاهر خونسرد نشون میدن اما در واقع کلافهن و بعداً ده مدل تیکه میندازن و انتقام میگیرن اصلاً خوشم نمیاد. انگار همهش در حال مسابقهن. در حال تیک زدن تو-دو-لیست. گفتم بریم. گفت مطمئنی؟ میتونیم صبر کنیم تا دوباره بنویسیها. گفتم آره بابا، مطمئنم. کلید خونه رو برداشتم و با همون پیرهنی که از صبح تنم بود رفتم طرف در. ال گفت به نظرم یه ژاکتی چیزی بردار. گفتم سرد میشه یعنی؟ گفت ونکوورهها. از صبح یه پیرهن کوتاه رکابی سفید تنمه که پر از گلهای ریز سرمهایه. بیدار شدم دوش گرفتم پیرهنه رو پوشیدم یه صندل پام کردم رفتم کافه. از اینکه فکر نکنم چی بپوشم خوشم میاد. از اینکه بالاخره به اون فصل ونکوور رشیدیم که مجبور نباشیم هی اخبار آب و هوا رو چک کنیم هی پیشبینی کنیم دو ساعت دیگه چهقدر چتر و کاپشن و بوت لازم داریم، خوشم میادتر. هوای بیرون عین هوای شمال، شرجیه و گرماش مطبوعه. هرچند برای خود کاناداییها این گرما یه شوک فرهنگی محسوب میشه و نمیدونن باهاش چیکار کنن. رفته بودم کافه یه قهوه بخورم برگردم که اما پلنام عوض شد و همونو رفتم دانتاون، محل کار ال، یه چیزی رو بگیرم. اونجا که رفتم باز پلن عوض شد و اون چیزه رو برنداشتم و برگشتم خونه. هوا خیلی گرم بود بنابراین تصمیم گرفتم کل خونه رو تمیز کنم چون همیشه تصمیمهای منطقی من اینجوریان. جارو که تموم شد رفتم دوش گرفتم و یه بشقاب مزه درست کردم، هویج و کرفس و خیار و خیارشور و سالامی و چوب شور و حمص، که بیام چارزانو بشینم رو مبل و شروع کنم برسم به کارای عقبافتادهم، که ال پیغام داد دارم میام بریم شام. دوباره پیرهنه رو تنم کردم نشستم پای لپتاپ به وبلاگنوشتن، تا این که ال اومد و هر چی نوشته بودم پرید و حالا دوباره با همین پیرهنه دارم میرم بیرون. حالا چرا دارم مینویسمش؟ چون هنوز برام عادی نشده با یه لباس خنک و راحت چند مدل جای مختلف برم و فکر نکنم چی روش بپوشم که نگیرنم که پیرهنم چه قدر کوتاهه که یقهم چه قدر بازه که فلان که بیسار. حالا تهران هم که بودم ده پونزده سالی میشد که شال سرم نمیکردم و چیزی به اسم مانتو نمیپوشیدما. ولی همیشه کلی فکر میکردم چی بپوشم که هم حجابی نباشه هم بهم گیر ندن. اصلاً واسه همین شد که هیتو رو اختراع کردم. دلم نمیخواست تن بدم به سیستم. دلم نمیخواست لباسام زشت باشه چون که حجاب. و دلم میخواست لباسام جوری باشن که با همون برم بیرون و با همون برم مهمونی و با همون برم خرید و توشون راحت باشم. دلم میخواست بقیه رو هم از شر لباس فرم برای بیرون رفتن خلاص کنم. این شد که رفتم هیتو رو درست کردم. با اینحال، حتی بعد از گذشت سالها، هر بار، هر فاکینگ باری که میخواستم برم بیرون، علیرغم ظاهر جسور و خونسرد و حقبهجانبام، این دغدغهای هر لحظه ممکنه یکی به ودش اجازه بده یه چیزی بهت بگه یا بگیرنت یا چهمیدونم وزرا و فلان باهام بود. بعد از مهسا که دیگه تبدیل شد به یه وظیفه و جنگ هرروزه و بار ذهنیش بیشتر هم شد. واسه همینه که میام یه پاراگراف طولانی در این باب مینویسم که چهجوری از صبح تا شب موفق شدم با یه پیرهن رکابی کوتاه در چند جای شهر حضور یابم و به ذهنم نرسه که باید لباسمو عوض کنم یا باید به جای صندل، کفش بپوشم. حالا اصلاً چی میخواستم بگم؟! میخواستم بگم راه که افتادیم بریم شام، قدمزنان که داشتیم میرفتیم طرف Uncle Abe's، تو ذهنم مرور کردم ببینم چی نوشته بودم تو پستی که ناپدید شد. ببینم دوباره میتونم اون لحن رو دربیارم اونهمه دیتیل رو دوباره توضیح بدم؟ دیدم نه. یعنی نه که نشهها، ولی مثل متن اول نمیشه. چرا؟ زیرا نوشتن برای به مثابه تراپیه. وقتی مینویسم دارم یه چیزی رو تعریف میکنم که نکتهی مد نظرم رو برسونم. اما همین که یک بار برای یکی تعریفش کنم برام کافیه. انگار رسالتم انجام شده. حوصله ندارم دوباره همونا رو بشینم از اول بنویسم. نوشتن برام به مثابه عبور کردنه. مینویسم و میگم و رد میشم. کم پیش میاد نوشتن نگهم داره و دلم بخواد برگردم و مکث کنم. دلم میخواد قصهمو تعریف کنم برم. حالا اگه ناپدید شد هم دیگه کاریه که شده. فردا یه قصهی دیگه درمیارم ازش. |
|
Tuesday, June 16, 2026 وقتی یه چیزی تو یه آدمی دلمو میزنه، عوض اینکه دربارهش حرف بزنم، میرم پی کارم. بعضی وقتا آدما میگن بیا حرف بزن دربارهی احساست، دقیقاً بگو چی میخوای. اگه آدمه برام مهم باشه، راجع به احساسم حرف میزنم و با اینکه اون آدم دقیق گوش میده و سعی میکنه احساسمو به رسمیت بشناسه، وقتی میبینم عملاً هیچیش عوض نشده، محکمتر میرم پی کارم. میخوام بگم این «بیا حرف بزنیم» یه مهارتیه که جدیدنا خیلی مد شده، ولی اینکه چه قدر اون حرف زدنه فایده داره رو نمیشه روش حساب کرد. واسه همین دیگه هر کسی میگه میخوای راجع بهش صحبت کنیم، یه نِوِر مایند میگم و خودمو از صحبتهای بیهوده خلاص میکنم. |
|
Monday, June 15, 2026 بعد از چهار ماه با مامان بابام تصویری حرف زدم. دو سال و نیمه که حضوری ندیدهمشون و چهار ماه هم غیر حضوری. حالا که اینترنت وصل شد، یههو دیدم اوه، چه مامان بابام پیر شدهن. لابد که من هم به چشم اونا همین. اوه، چه پیر شدهم. خوبیِ اینکه آدما هر روز و ذرهذره همو میبینن همینه که اینجور تغییرات به چشمشون نمیاد. همه جلوی چشم همدیگه یواشیواش تغییر میکنن، پیر میشن، شکسته میشن، و این بخشی از زندگیه. اما بیرون از دایره که باشی، همهچی بیشتر به چشمت میاد. حادتر میشه. تغییرها عمده و اساسی به چشم میاد. عین همین اتفاق رو تو صورت دوستامم میبینم. فکر میکنم تا یه جایی میشه آدم هنوز ارتباطشو باهاشون حفظ کنه، ولی از یه جایی به بعد نه. عملاً از مدار زندگیشون میری بیرون و فقط تغییراتت به چشم میاد. فکر میکنم ولی من که تو مغزم تغییری نکردهم که! هر بار به این چیزا فکر میکنم، بلیتی که ماههاست تو اینباکسمه رو تو مشتم بیشتر فشار میدم که آخجون، تموم میشه این فکرای بیهوده. از اونور اما روزی سه بار خیره میشم به تاریخ بلیت و هی هر بار فکر میکنم اینبار چند ماه عقبش بندازم؟ از چی میترسم؟ دارم از مواجه شدن با چی فرار میکنم؟ |
|
Sunday, June 14, 2026 کمکم حس میکنم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده. انگار جایی رسالتی چیزی داشتهام که به نحو احسن انجامش دادهام و دیگر به کسی به چیزی دِینی ندارم. دیگر به کسی به چیزی تعلقی ندارم. کمکم حس میکنم این بیتعلقی دارد ریشه میکند در تنم، در جانم. دارد آنجور ریشه میکند که روزی سر برخواهمگرداند و منِ گذشتهام را به یاد نخواهم آورد. مقاومت بیهودهای بود. حالا که دست برداشتهام از آنهمه تلاش فرسایشی، حالا که نخها کمتری مرا به طرف خود میکِشند، حالاست که تازه درمییابم چه مقاومتم بیهوده بوده تمام این ماهها. راه افتادهام توی جادهای که معلوم نیست تهاش کجاست. راه افتاده بودم توی جادهای که خیال میکردم میدانم تهاش کجاست. هر چند متری که میرفتم جلو سر برمیگرداندم که خیالم راحت باشد خانه را میبینم کوه را میبینم که خیالم راحت باشد راه را گم نکردهام. ماهها گذشت و کوه پشت سرم هی کوچک و کوچکتر شد و گردنم دیگر برنمیگشت و خشک شده بود بسکه به پشت نگاه کرده بود. ماهها گذشت و یک روز وسط جادهای که هنوز نمیشناختماش، دیدم دارم به روبهرو نگاه میکنم. نگاهم به افق است، به ته جاده. دیدم ته جاده هیچ معلوم نیست. دیدم من اما راه را یاد گرفتهام. راه را نه، راهرفتن در راهی که نمیدانم به کجا میرود را یاد گرفتهام. دیدم نخهای کمتری دارند مرا به طرف خوشان میکشند و دیدم بار روی شانههایم سبکتر است و دیدم دارم فقط همین امروز را زندگی میکنم. امروز. روز دیگر. روز به روز. دیدم دیگر آنقدرها به دیروز و به فردا فکر نمیکنم. دیگر نگاهم به گذشته نیست و آن روبهرو، دنبال چیزی نمیگردم. دیدم افتادهام در راهی، که دارم میروماش بیکه بخواهم بدانم به کجا میرسانَدَم. فکر کردم «زندگی کردن در لحظه» که میگفتم، شاید عاقبت چیزی شبیه به همین باشد. |
|
Saturday, June 13, 2026
دزیره نوشته: «من عاشق ترجمهی کتاب بودم همیشه. اصلا دوست داشتم تو کتابفروشیهای محلی کار کنم یا تو انتشارات و «صحافی مثلا. خیلی کارهای دیگه هم دوست داشتم بکنم اما نشد. مثلا دوست داشتم برای یه کسی به چیزی بخونم. مثلا کتاب.»
انگار من نوشته باشم. همیشه دلم میخواسته کتاب ترجمه کنم، ولی نه ترجمهی وفادار، ترجمهی بیوفا، با بسیار دخل و تصرف. و همیشه دوست داشتم اون تیکه از کتاب که داره بسیار هیجانزدهم میکنه رو برای دیگری با صدای بلند بخونم. دورههایی که با پارتنر زندگی میکردم شدنی بود این کار -اونا هم بالاخره از سر علاقه یا رودروایستی گوش میدادن- اینجا اما نه. اینجا کسی رو سراغ ندارم به درد گوشدادن به «با صدای بلند یه تیکه از کتاب رو براش خوندن» بخوره. یه بار که دیگه خیلی بهم فشار اومده بود، زنگ زدم به کامیار. فکر میکردم همیشه تا دم صبح بیداره، ولی از شانس من اون شب -که میشد روز من- خواب بود. اومدم قطع کنم بره به آدامهی خوابش بپردازه که گفت نه، حالا که بیدارم کردی لااقل بخون اون لامصبو. براش ریلکه خوندم و پسوآ. و پل سِلان. تبعیدیِ جان خویش شدهام. چه قدر زیستهام بیکه زندگی کرده باشم. چهقدر اندیشه بیکه اندیشیده باشم. چه آزردهام از جهانِ خشونتهای منفعلانه، از مخاطرههایی که بیهیچ حرکت و زحمتی تجربه کردم. اشباعم از آنچه هرگز نداشتهام و نخواهم داشت. خستهام از خدایانی که تا امروز وجود نداشتهاند. من زخم تمام جنگهایی که نرفتهام را بر پیکر دارم. عضلاتم از تلاش و تقلایی که حتی فکر انجامشان هم هرگز به خاطرم خطور نکرده است درد میکند. من پلی هستم میان آنچه ندارم و آنچه نمیخواهم. و خوندم: این فضای میانِ «همیشه و هرگزِ» پل سِلان، میان رفتن و ماندن، بودن و نبودن، میان ندیدن و چند زمان را همزمان دیدن در متنِ پروست، همان قلمرو امر وهمانیست: همان شاید-در-گذشتهای که هرگز رخ نداد اما نمیشود هم گفت چون رخ نداده غیرواقعیست، و شاید حقیقتاً روزی رخ دهد، هرچند واهمه داریم هرگز رخ ندهد و گاه دلمان میخواهد اصلاً رخ ندهد یا اقلکم حالاحالاها رخ ندهد. کامیار گفت آفرین، عجب واژهآراییای کرده. گفتم حالا برو بخواب. گفت خب. گفت اسم کتابه رو تکست کن برام. فکر کنم اینو گفت که مثلاً توجه نشون داده باشه بهم. تو دلشم اضافه کرده ۲۰ ساله با هم بریکآپ کردیم ولی هنوز باید نصفشبا از خواب و زندگی بیفتم از دستش. اسم کتابو براش تکست کردم -شفق در خم جادهی بیرهگذر- و با خودم گفتم خیلی خری آیدا.
|
|
Friday, June 12, 2026
چشم باز کردم دیدم مدتیه دارم به جای لاته، امریکانو سفارش میدم. با خودم فکر کردم شت، شدم مثل این آمریکای شمالیها. من همیشه آدم لاته بودم، یا فوقش کورتادو. کلاً هم که قهوه رو به خاطر طعم و حالش دوست دارم، نه کافئینش. دوست دارم برم بشینم تو یه کافهی کوچیک و خوشگل، یه قهوه با یه چیزی سفارش بدم و بشینم به معاشرت، یا به نوشتن، یا به کتاب خوندن. اینجا دقت کردم دیدم آدما میان یه قهوه سفارش میدن، میشینن میخورن، و تموم شد میرن. لیترالی میان قهوه بخرن بخورن برن، نه که مثل ما ساعتها معاشرت کنن تو کافه.
امروز، رفته بودم اسپا. بعدش رفتم مانیکور پدیکور، پیش Ann. ازم پرسید همون رنگ همیشگی؟ گفتم آره. گفتم البته شاید پامو آبیای چیزی زدم. گفت اوهو، چه عجب. چند ساعت قبلش آندرهآ ازم پرسیده بود همون ماساژ همیشگی؟ گفته بودم آره.
حواسم به این جلب شد اینقدری توی این شهر زندگی کردی که آندرهآ و ان سلیقهت رو بدونن. به نظرم هم بامزه اومد هم اوه. ان ازم پرسید اینجا که کارت تموم شد چیکار میکنی بقیهی این روز آفتابی زیبا رو؟ تیپیکال اسمال تاک کانادایی. از اسمال تاک متنفرم. به نظرم خیلی بیمعنیه. جوابت همیشه تیپیکاله، نه واقعی، و واقعی هم باشه برای کسی مهم نیست. اینا اما عاشقشن. گفتم میرم لب ساحل. میرم اون کافههه که روبروی دریاست، یه قهوهای چیزی بخورم و یه خرده کتاب بخونم زیر آفتاب. گفت Small Victory منظورته؟ گفتم آره. گفت کراسان و چیزکیک پشنفروت اونجا عالیه. گفتم آره. مزهی بهشت میده. مکالمههه به نظرم بامزه اومد. انگار دارم راجع به رانشه -کافهی مورد علاقهم تو خیابون ایرانشهر- حرف میزنم. رفتم «پیروزی کوچک». شلوغ بود. تا یه ذره آفتاب میشه، کل مردم میان تو کافه رستورانها. جماعت آفتابندیده! یه امریکانو سفارش دادم با یه کراسان. دلم میخواست بشینم بیرون، ولی تمام میزا پر بود. یه دختره با سگش نشسته بود رو صندلی تابستونیها. کسی سر میزش نبود. ازش پرسیدم منتظر کسی هستی؟ گفت آره، ولی تو هم جا میشی. بشین همینجا. حیفه آدم این صندلیا رو از دست بده. نشستم. سگ دختره چشم دوخت به کراسان. گفتم بهش بدم؟ خندید گفت مجبور نیستی. گفتم آخه داره یهجوری نگاه میکنه که از گلوم پایین نمیره. بد نیست براش؟ گفت بد که هست، ولی از چیزایی که لابهلای چمنا میخوره بدتر نیست. یه تیکه از کراسان رو کندم کوچیککوچیک دادم به سگه. پرسیدم اسمش چیه؟ گفت Django. گفتم هاها، برادران کوئن دوست داری؟ گفت میشناسی؟؟ این شکلی بودم که هانی! چند جمله راجع به کوئنها رد و بدل کردیم و سهم کراسان سگه تموم شد و کتاب «سختپوست» رو از کیفم آوردم بیرون و مشغول قهوه و کتاب شدم. دختره ازم تشکر کرد. گفت موهات چه خوشگله. سگه هم برام دم تکون داد. یه دفعه توجهم جلب شد که شت. نه تنها من بودم که سر حرفو با دختره باز کردم، که رفتم سر میزش نشستم و با سگش معاشرت کردم و بهش کراسان دادم. یعنی چندتا مرحله رو همزمان با هم آنلاک کردم. اولش به نظرم باحال اومد. بعد این شکلی شدم که اوه. چند روز پیشا رضا زنگ زده بود، آنتن نداشتم و جواب ندادم و بعدش یادم رفته بود بهش زنگ بزنم. پرسید چرا زنگ نزدی؟ گفتم اوه، تو کاسکو بودم، دیگه به کل یادم رفت. گفت میری کاسکو؟؟ دیگه شک ندارم که موندنی شدی اینجا. گفتم نه بابا، واسه فلان مدل گوشت و ماهی و کورنفلکس میرم فقط. گفت حالا هر چی. موندگاری هانی. تو دلم گفتم برو بابا. تو دلم گفتم اوه. کراسان این کافه خیلی خوب و تازهست. یه چیزکیک پشنفروت هم داره، که مزهی بهشت میده. از اینکه بشینم رو صندلیهای توی پیادهروش، برِ آب، و زیر سایهبونش کتاب بخونم خیلی خوشم میاد. نزدیک خونهی قبلیمه و هی حال اون روزامو با حال این روزام مقایسه میکنم و هی فکر میکنم چهقدر پیشرفت کردی آیدا. چه عجیب که خودتو اینجوری وفق دادی. سختپوست رو بار دومه که دارم میخونم و چه هنوز جوری که کتاب شروع میشه عالیه: پدر با آخرین باران تابستانی برگشت. کسی نمیشناختش ولی عکسش توی همهی موبایلها بود. زیر عکسها نوشته بودند «بیرون آمدن مُردههای قبرستان رامسر بر اثر باران شدید».
|
|
Thursday, June 11, 2026
گاد، وای می؟؟*
سر میز نشسته بودیم و گپ میزدیم. نسیم باقالیپلو با مرغ پخته بود. سین گفت چهقدرم داریم دیر شام میخوریم، من معمولاً از پنج به بعد چیزی نمیخورم. ازین فست و اینا. گفتم بابا تو که لاغری. شکمشو نشون داد و گفت نه هانی، اینا رو ببین، چربیهای دور شکم، پریمنوپاز! گفتم واسه منوپاز که الان زوده که، چند سالته مگه؟ گفت ۴۴. گفتم موندهها، من هنوز دارم پریود میشم. گفت بدن با بدن فرق داره دیگه، من هیچوقت این مدل چربی دور شکم رو نداشتم. خودم میفهمم جدیده. حواسم به این جلب شد که پس منم یحتمل الان تو دورهی پریمنوپازم. این چربی دور شکم رو نداشتم قبلاً. فکر کردم اه، دلم نمیخواد اینجا پیر شم. و اه، دلم نمیخواد چاق شم. و اه، بسیار چیزهای دیگه. فکر کرده بودم این خلقوخوی جدیدم مال اوضاع جدیده. یا نهایتاً پیاماس. ولی شاید مال همین پریمنوپاز باشه. چند روز پیش ال گفت آیدا من رو اعصابتم؟ جدیدنا احساس میکنم دیگه زیاد حوصلهمو نداری. گفتم نه بابا، رو اعصاب نیستی. ولی فلان چیز و فلان چیز و فلان چیزت رو اعصابمه. گفت اوه، نمیدونستم اینا اذیتت میکنه. حتماً درستشون میکنم. و مرسی که گفتی. هرچند کاش همون لحظه که اذیت میشی، بگی بهم. اگه ازت نمیپرسیدم، هیچوقت نمیفهمیدم. گفتم اوکیه بابا. آره، این اخلاق بدیه که دارم. هی هیچی نمیگم تا وقتی که دیگه دیر شده باشه. الانم اگه برام مهم نبودی، نمیگفتم بهت اصلاً. میرفتم پی کارم. گفت آره، اینو فهمیدهم. پرسیدم من چی؟ تو هم بگو هر جا من رو اعصابتم. گفت رو اعصابم نیستی. گفتم نترس بابا، کاریت ندارم، بگو. گفت جدی دارم میگم. هیچچیت نیست که رو اعصابم باشه. واقعاً فکر نمیکردم همچین دختری هم وجود داشته باشه. یاد مو افتادم که چند هفته گموگور شده بود. وقتی پیداش شد اومد اظهار دلتنگی کنه به زعم خودش، گفت وااای هانی، خیلی قدرتو میدونم. واقعاً الان میفهمم، هیچ زنی مثل تو نمیشه. گفتم آی نو. -حالا من که نپرسیده بودم کجا بوده و اینا، ولی خب میشد همینو یه مقدار ظریفتر بگه-
*جویی تو سریال فرندز، اونجا که میخواست شمع کیک تولد ۳۰سالگیشو فوت کنه و خیلی ناراحت بود که داره پیر میشه.
|
|
Wednesday, June 10, 2026
رضا میگه تحقیقات نشون دادهن آدما در اینجور چالشها، در دو روز بیشترین ریزش رو دارن. روز هفتم و روز بیستویکم. فکر میکنم ممکنه. فکر میکنم اگه اجبار یا یه انگیزهی قوی پشتش نباشه، خیلی محتمله که آدما رها کنن. حالا نه فقط نوشتن رو ها، هر چالشی رو. آدم با خودش فکر میکنه که چی. کی منو میبینه. اصلاً این کار به چه دردم میخوره.
باید سالها وبلاگ نوشته باشی تا ببینی وبلاگنویسی چهقدر تراپیه. تا به قدرت کلمهها و به جادوشون ایمان بیاری. کلاً هر کاری که اراده و روتین بخواد اوایلش خیلی سخته. خیلی سخته، تا جایی که چشم باز کنی و ببینی مدام داری بهش فکر میکنی. اونجا یه قدم بزرگ رفتی جلو.
|
|
Tuesday, June 9, 2026
روبدوشامبر نرم پشمیمو میپیچم دورم یه جوری که انگار نه انگار نزدیک تابستونه. سهچهارروزه یه سرماخوردگی درون دارم که نه میاد، نه میره. احساس میکنم مریضم بیکه مریض باشم. تا آب جوش بیاد شیر رو گرم میکنم و با یه لیوان شیرقهوهی بزرگ برمیگردم تو تخت. میرم زیر پتو و لپتاپو میذارم رو پام و شروع میکنم وبلاگ خوندن.
رضا نوشته: «اینستاگرام را باز میکنم. سه دایرهٔ اولی که کنار دایرهء خودم هستند را نگاه میکنم. هر سه، زن. هر سه در زمانی و جایی مختلف با من خوابیدهاند. هر کسی هم نداند اینستا همیشه میداند. دهانم را میشورم و مسواک را روی پایهاش میگذارم. ترازوی لعنتی را هم هل میدهم که بچسبد به دیوار.» میم تکست میده بیروناینا هستی عصری؟ هستم. الان خونهم ولی دیرتر میرم کافه، میرم از هفت دریا بگذرم.
یاد قدیما میفتم که داشتیم زندگی رو کشف میکردیم و داشتیم از صف بیرون زدن رو تنرین میکردیم. با یه کاسه سالاد بزرگ میومدیم میشستیم پای مونیتور و میرفتیم تو یه جهان موازی. جهانی که توش تخیل کردن ممنوع نبود.
به خودم میگم «امروز داری همون تخیلها رو زندگی میکنی آیدا».
|
|
Monday, June 8, 2026 هنوز تو تختم که آرمین زنگ میزنه. ســـــــــــــــلااام. از دی به اینور دیگه حرف نزدهیم با هم. اول که اینترنت قطع شد و دستم از دنیا کوتاه شد. بعد هم که اینترنت گرونقیمت وصل شد، آرمین از اونا بود که حاضر نشد پول بده به اونا یا از حتی از اینترنت دوستاش استفاده کنه که پول داده بودن به اونا. از دی با هم حرف نزده بودیم و حالا یههو اسمش افتاده بود رو گوشیم. سختم شده بود. دوری آدما رو سخت میکنه. برای چند دهم ثانیه مکث کردم حتی، که گوشی رو بردارم یا برندارم. خر نشو آیدا. برداشتم. دوستیهایی که ما داریم -من دارم- قدمتش و عمقش زیاده. ممکنه سفت بشه یا سخت بشه، اما بعد از پنج دقیقه حرف زدن جوری نرم میشه انگار که آب از آب تکون نخورده. اینبار اما، آرمین که تعریف کرد و من که تعریف کردم، هر دو حس کردیم آب از آب تکون خورده. هر کدوممون رو یه سیل جدا با خودش برده بود. صد بار بغض کردم و ده بار گلومو صاف کردم و اینجوری بودم که آیدا، گریه نکنیا. گریه نکردم. ولی هردومون رو سیل برده بود. راجع به آنتونی حرف زدیم. از هر دری گفتیم و طبق همیشهمون از ته دل خندیدیم. گفت هنوزم میتونیم ساعتها بخندیم. این خوبه. خوب بود. گوشی رو گذاشتم و با خودم فکر کردم سیل ایندفعهای، یه جایی منو برده که دیگه دوستام و آدمای امنم هم توش نیستن. حس تنهاافتادگی عجیبی میکنم. در این حد که ممکنه ازین تصمیمای رادیکال بگیرم که اصلا پشت سرتو فراموش کن و خیره شو به وبرو و به یه لایفاستایل جدید یکنفره فکر کن. همون لحظه با خودم میگم آیدا، تو آدم لذتبردنی، خر نشو. آرمین گفته بود ببین، اگه خودتو بزنی به کسخلی، تهران الان بهترین جاست واسهت. فکر کردم الان دیگه اوضاع یه جوری شده که انگار دیگه راهی ندارم جز اینکه خودمو بزنم به کسخلی، چه ونکوور بمونم چه برم تهران. |
|
Sunday, June 7, 2026 امروز داشت خیلی نرم و آروم میگذشت. صبح سر فرصت بیدار شدیم و تا دلمون خواست تو تخت موندیم و بعد رفتیم برانچ. من صبحانهی انگلیسی سفارش دادم و پنکیک لیمو و قهوه و آب پرتقال طبیعی، چون از دیروز ظهر هیچی نخورده بودم. صبحانهی دیرمون رو سر فرصت خوردیم و رفتیم مرکز شهر. من یه خرید کوچیک کردم و بعد رفتم یه ماساژ و اکیوپانچر درستحسابی. تنم خیلی بهش نیاز داشت. بعد از ظهر اخم هوا باز شد و یه آفتاب تند باریدن گرفت و با اینکه ذات هوا سرد بود، اما زیر آفتاب میسوختی قشنگ. بساط کتاب و پتوی سبز-زرد-نارنجی-قهوهای و چای و کوکی اوت اند آلموند رو برداشتیم رفتیم پارک دم خونه، وسط چمنا، دراز کشیدیم زیر آفتاب. دنیل تایچی کرد و منم نصف کتابی که باید تا فردا تموم کنم رو خوندم. پارک دم خونه خیلی خوشگله و ده متر که ازش فاصله میگیری انگار از لوکیشن یه فیلم خوشبخت اومدی بیرون. دنیل گفت ونکوور خیلی شهر عجیبیه. کل شهر عین یه لوکیشن بسیار خوشگل و گرونقیمت میمونه. ازونا که فقط تو سبد خرید پولداراست. ولی ماها همه داریم ازش استفاده میکنیم. گفتم آره، اگه تهران بودم تا برسیم به چنین جایی باید کلی پول و زمان مصرف میکردیم. نه که پتو و کتابتو برداری از در خونه بیای بیرون و قِل بخوری برسی بهش. گفت اوهوم. بعد درهی عمیقی که دیشب سر سریال تد لاسو -که آیا سریال خوبیه یا سریال زردیه و نمیدونم ملت چرا اینقدر براش کف میزنن- بینمون ایجاد شده بود رو گذاشتیم کنار و کمی راجع به جنگ حرف زدیم و قدمزنان برگشتیم طرف خونه. همهچی خیلی گرم و نرم و آروم پیش رفته بود که رسیدیم خونه. کلید انداختم و وارد شدیم. بیرون درخشان و آفتابی بود و خونه، سایه و سرد و تاریک. بیهوا گفتم آدم تو آمریکای شمالیه که تازه میفهمه مرحوم چرا گفت من غلام خانههای روشنم و خودشو کشت. دیدم دنیل برگشته داره با تعجب نگام میکنه. حواسم جلب شد که به فارسی حرف زدهم. گفت چی؟ گفتم ولش کن، سخته. گفت نه، بگو بگو. طفلی هر جا میبینه دارم زجر میکشم از انگلیسی حرف زدن، تشویقم میکنه همونجا بمونم و از زیر حرف زدن در نرم و بیشتر زجر بکشم. شروع کردم براش توضیح دادن که غزاله علیزاده که بود و چه کرد و دوستپسرش کی بود و چرا خودشو کشت. بازم به نسبت همهچی داشت نرم و آروم پیش میرفت که رسیدم به ترجمه کردن اینکه «چهقدر کلید در قفل بچرخانم و پا بگذارم به خانهای تاریک. من غلامِ خانههای روشنم». رسیدم به غلام و گفتم slave. با تعجب پرسید اسلیو؟؟ گفتم نه اون اسلیوی که تو فکر میکنی. یه چیزی مثل helper ، ولی یه نوع سرسپردهش. گفت وات؟؟ ببین، هر کاری کردم نشد که نشد. نمیتونستم توضیح بدم موقعیت چهقدر حسی و تصویری بوده، که یههو مغزم فرمان داده به فارسی حرف بزنم و حتی نفهمم که دارم فارسی حرف میزنم. و خیلی سخت بود توضیح بدم که طرف داشته از بیبرقی شکایت نمیکرده. به خاطر الکتریسیته خودشو نکشته. این دوست مام که تایچیکار و اینا، شروع کرد آدمی اگه چراغ درون داشته باشه هیچوقت احساس تنهایی و بی برقی نمیکنه، چه برسه به اینکه بره جنگل خودشو دار بزنه. همون جاها بود که احساس کردم پروردگارا، وای می؟؟ و احساس کردم همینو باید برگردم ایران. من غلام خانههای نیمهروشنم، ولی به زبان فارسی. |
|
Saturday, June 6, 2026 اولین بار است که اینجا، دارم تنها میروم شهری دیگر. یک سفر کاری. حالا این شهرِ دیگر هم که میگویم، نه که خیلی دور باشد، دو ساعت راه است از ونکوور. در مقیاس کانادایی اما دور است. اینجا نیمساعت رانندگی یعنی دور. اولین بار است دارم تنهایی میروم یک شهر دیگر. و برای بار هزارم است که دارم چیزی را از صفر شروع میکنم. فکر میکنم هر چند سال یکبار باید بکویم و از نو بسازم؟ ب میگوید تو ذاتاً قصهگوی خوبی هستی. قصهات را بفروش. با خودم فکر میکنم تمام این سالها قصهی شخصیام را فروختهام. همان روزهای گالریداری اصلاً درسته از دل همین قصهها بیرون آمد. جایی توی وبلاگم چیزی نوشته بودم دربارهی زنی که لباسهای لینن میپوشد و روزها گالریاش را باز میکند و شبها میزبان آدمهای خوشفکر شهر است. زنی که وجود نداشت. چند سال بعد، از قِبَلِ همان نوشتهها، گذارم به گالریداری افتاد و میزبان محافل خصوصی شدم با آدمهای خوشفکر شهر و بعد هم لباسهایی درست کردم که همهشان لینن بودند. چروکهای رها و دوستداشتنی. ب میگوید باید قصهات را بفروشی. همان لحظه دارم توی ذهنم قصهای جدید میبافم و فکر میکنم چه دوست دارم فروختن این قصه را. این یکی را دارم جایی فرسنگها دورتر از ساحلِ امنام تعریف میکنم. اینبار تجربهام خیلی بیشتر است و زبان قصهگوییام خیلی الکنتر. شهرِ دیگر، در این ساعات اول روز تقریباً خالیست. هوای ابری و شهر خلوت و قشنگ. قرارمان توی کافهایست کنار دریا. وارد کافه میشوم و با خودم فکر میکنم «هیچ فکرشو میکردی یه روز صبح تنهایی از ونکوور بزنی بیرون بیای یه شهر دیگه واسه یه قرار کاری؟». راستش را بخواهی، تا همین دو ماه پیش هم هیچ فکرش را نمیکردم. ب میگوید اینجا اگر مسیرت را دقیق بدانی و کارَت را درست انجام بدهی، موفق شدنات ردخور ندارد. و من برای بار هزارم، به قصهای فکر میکنم که فروختناش ردخور نداشته باشد.
از کافه میزنیم بیرون و کنارهی دریا را میگیریم میرویم تا نوک اسکله. قصههای غیر کاریمان را تعریف میکنیم. اعتمادی که عمرش دو ساعت است به همین زودی یک چفت و بست محکم ساخته. من از یک سیاره و ب از سیارهای دیگر. قصههامان را اما انگار از روی دست هم نوشته باشند. هر دو از اینهمه شباهت تعجب میکنیم. میگویم برای همینهاست که هر زنی باید اتاقی از آن خود داشته باشد و میزی -دفتری- برای نوشتن. میگویم اگر همینها را، نه فقط من، که تو و دهها زن دیگر هم -بیپروا از نگاه قضاوتگر- مینوشتید، چه ممکن بود دلِ صدها زن دیگر با خواندنِ قصههایی مثل ما قرص شود که تنها نیستند. که آدمهایی بودهاند که عین همین قصه را زندگی کردهاند و از پساش برآمدهاند. من نوشتن بیپروا را سال ۲۰۰۱ بود شروع کردم. خیلیها با خواندن آن نوشتهها برایم نوشتند که جهانشان فرق کرده. که بلند شدهاند و جلوی دیکتاتورهای خانگیشان قد علم کردهاند. که جرأت پیدا کردهاند از آنچه هستند نترسند و دنبال آنچه دلشان میخواهد -واقعاً دلشان میخواهد- بروند. حالا سال ۲۰۲۶ است و هنوز نوشتن این قصهها نوشتن این روایتها واجب است و هنوز فکر میکنم شجاعت مسریست و برای همین است که هیچوقت نباید از نوشتن، از روایت کردن خسته شد. فکر میکنم چه دلم میخواهد یک روزی بشینم تمام این قصهها را یک جا بنویسم. نه برای خودم، برای دیگران. اتاقی از آنِ دیگران. |
|
Friday, June 5, 2026 هر وقت توی یخچال بلوبری و توتفرنگی داشته باشم، بر خودم واجب عینی میدونم که صبحانه پنکیک بخورم. زندگی کوتاهتر از اونه که آدم بخواد هر روز صبحشو با پروتئین شروع کنه. پودر پنکیک رو از توی کابینت میارم بیرون. دکمهی کتری رو میزنم و بریها رو میریزم تو یه سبد، آب میگیرم روشون. برمیگردم توی هال. ادامهی موزیکهای دیشب رو پلی میکنم. پنجرهی قدی تراس رو باز میکنم، و گیلاسهای خالیای که از دیشب روی میز تراس مونده رو با خودم برمیگردونم تو آشپزخونه. همزدن مایهی پنکیک رو خیلی دوست دارم. غلیظ و نرم و پذیرا. از آدمای غلیظ و نرم و پذیرا خوشم میاد. آدمای متوجه، باملاحظه. این روزا دیگه حوصلهی سر و کله زدن با آدمایی که لبههای تیز و برنده دارن رو ندارم. آدمهایی که فرق رک بودن و بیملاحظه بودن رو نمیدونن. پنکیک آدمو اذیت نمیکنه. نرم و چاق و مهربونه و برای هر خلق و خویی مناسبه. تا تابه داغ شه، توتفرنگیها رو میذارم روی تخته. سرشونو با چاقو میبرم و از وسط قاچ میکنم. سفت و شیرین و آبدارن. چهار قاشق از مایه رو یکی یکی میریزم تو تابه و تا خودشونو بگیرن شیرهی افرا رو از کابینت میارم بیرون. بیرون هوا ابریه و بوی ابر پیچیده توی خونه. از ترکیب بوی ابر و بوی پنکیک خوشم میاد. انگار صبحهای شماله و تو ویلاییم و تا بقیه بیدار شن دارم وسایل صبحانه رو آماده میکنم. نه که هی نوستالژیم بزنه بالاها، نه. بینیم این بو رو به شمال الصاق کرده. میم تعریف کرد رفته بوده برای تامی غذای خشک بخره که ونک رو میزنن. پناه میگیره پشت یه سطل فلزی و موج و هُرم انفجار رو لابهلای موهاش و بالای سرش حس میکنه. دو ماه بعد یه روز بیدار میشه میبینه پوست بدنش درد میکنه. از پشت کتفش شروع میشه و کمکم میاد جلو و کل بالاتنه رو میگیره. جوری که وقتی پوستش با لباس یا صندلی ماشین یا تخت در تماس بوده، شدید درد میگرفته. همون موقع که داشت تعریف میکرد، علائمش رو دادم به چت جیپیتی. چجپت گفت اینایی که میگی شبیه آلودینیاست. گفت آلودینیا (Allodynia) یک عارضه عصبی است که در آن فرد با محرکهایی که معمولاً هیچ دردی ایجاد نمیکنند (مانند لمس ملایم، وزش باد، پوشیدن لباس، یا تغییرات خفیف دما)، احساس درد شدید و غیرعادی میکند. بوی ابرهای ونکوور هم آلودینیای منه. قرار نیست برام درد ایجاد کنه، اما هر بار با شنیدنش یه درد خفیف و مبهمی میپیچه توی قفسهی سینهم. پنکیکها یکی یکی پف میکنن. برشون میگردونم. قهوهای و خوشرنگ میشن. آب جوش اومده. چای زنجفیل درست میکنم و پنکیکها رو روی هم میچینم توی بشقاب. توتفرنگیهای قاچشده و بلوبریها رو میریزم دورش و سپس شیرهی افرا. با بشقاب و لیوان چای میام تو هال. عاشق این بوییام که پیچیده توی خونه. بهم حس home, sweet home میده. یه نفس عمیق میکشم. آلودینیام درد میگیره. من آدم نوستالژیکی نیستم، این ونکووره که اغلب هواش ابریه. |
|
Thursday, June 4, 2026 از پیادهروی طولانی برگشتم خونه و خزیدم زیر پتوی اخراییرنگم. موقع رفتن، پنجرههای خونه رو باز گذاشته بودم. هوا ابری بود و خونه حسابی خنک شده بود. خزیدم زیر پتو و فکر کردم چه دلم گریپفروت میخواد. دلم برای روزمرهنویسی تنگ شده. نه که ننویسمها، ولی نوشتنم شده در حد کپشن اینستاگرام. اونجا جلوی چشم هزار نفره و دست و بال آدم تا حدی بستهست. اینجا اما انگار دارم با خودم پای تلفن حرف میزنم و خواننده هم پشت دره و داره حرفامو میشنوه. هیچکدوم هم به روی هم نمیاریم. دو تا ددلاین دارم، فردا و پسفردا، و هنوز جفتشون نصفهن. من سردمه و خزیدهم زیر پتو و دلم گریپفروت میخواد. تو یخچال داریما، ولی دلم میخواد یکی برام قاچ کنه از وسط، تو شکم هر دو قسمت رو با قاشق آبلمبو کنه، رو یکیش شکر بریزه و رو یکیش نمک، بذاره تو اون بشقاب مورد علاقهم، از کشوی قاشقچنگالا اون قاشق صدفی Muji رو انتخاب کنه، بذاره تو یه سینی بیاره بذار بغل دستم رو تخت. پیشونیمو ماچ کنه و بگه پاشو برات گریپفروت آوردهم. چیزی که این سالها خیلی میس میکنم همینه. همین که یکی بلد باشه گریپفروتت رو چه جوری قاچ کنه، بدونه چاییتو دوست داری با چی بخوری، اینکه صبحونهی روزای جمعه باید چی باشه. فلان کفش رو که میبینه بدون اینکه ازم بپرسه میخره و بدیهیه براش که اگه آیدا الان خودش اینجا بود بیشک همینو میخرید. راستشو بخوای، یه پله در میون از این آدما داشتهم تو زندگیم. آخریشون همون اکس اسمشو-نبر م بود که چهار سال با هم زندگی کردیم. دقیقاً همچین آدمی بود. میدونست کی بیاد یه گیلاس شراب بده دستت کی یه لیوان ویسکی. میدونست سس سالاد رو چهجوری دوست داری و میدونست اون آیفون قرمزه رو حتماً آیدا دلش میخواد. حالا؟ حالا اینجا برعکس! هر چی اونجا آدمای زندگیم لوسم میکردن و لیلی به لالام میذاشتن، اینجا برعکس. هموطن یه جور، غیر هموطن که دیگه ناجور. آخر مهموننانوازیان. ممکنه بری خونهشون و ساعتها اونجا باشی اما یه لیوان آب بهت تعارف نکنن. معمولاً رو میزشون هیچ خوراکیای نیست. و به ذهنشون هم نمیرسه که چیزی بهت تعارف کنن. اصلاً چیزی به نام «تعارف» براشون تعریف نشده. بعد فکر کن منی که مامانم رهبر تعارفیهای جهانه و اگه سر شام کمتر از ۲۵بار به من که دخترشم غذا تعارف کنه آروم نمیگیره، ببین اینجا چی میکشم. اون اولها که شروع کردم به معاشرت کردن با خارجیها، میدیدم وقتایی که میان خونهی من از میزی که چیدهم چه ذوقی میکنن، و هر بار نمیفهمیدم چرا. خب طبیعیه که روی میز، چند مدل مزه و خوراکی باشه و چند جور درینک بهشون تعارف کنی، وا! تا اینکه منم متقابلاً رفتم خونههاشون و تازه دریافتم اوه، آها. و تا اینکه دریافتمتر، که مدل اونها رو هرگز برنمیتابم. اولهاش فکر میکردم خب فرهنگشونه و عادت میکنم. بعد اما کمکم دیدم از یه جنس دیگهست. یهجور بیمبالاتیه، نه فرهنگ. من فکر میکنم اگه یکی برات مهم باشه و دلت بخواد بهش توجه نشون بدی، این چیزا برات طبیعی میشه. حدس میزنم بیشتر از فرهنگ، به خصلت شخصی آدمها برمیگرده. و راستش، هیچی ترنآفتر از آدم بیتوجه و بیمبالات نیست. حالا؟ حالا اینکه یکی گریپفروتت رو دو قاچ کنه و یکیشو نمک بزنه و یکیشو شکر که پیشکش، این که یکی برات یه هدیهی کوچیک بخره که فلان روز به یادت بودم که پیشکش، اینکه دست خالی نیان خونهت که پیشکش، همین که بعد از یک ساعت ازت بپرسن آب یا چایی میل داری (ویسکی و شراب و اینا هم نهها، آب یا چای)، همین باعث میشه از شادی اشک تو چشمام جمع شه. سلام مامان، کاش هیچوقت گذارت به کانادا و کانادایی نیفته، بای. پ.ن. آخیش! اینکه وبلاگ به آدم نمیگه سهمیهی حرفزدنت تموم شد و برو ده تا جملهتو پاک کن تا بذارم پابلیش کنی، همین یکی از مهمترین مزایای وبلاگنویسیه. سلام وبلاگ. |
|
Friday, December 19, 2025 داشتم از آشپزخانه میآمدم بیرون که ناگهان به طرز عمیقی احساس خوشبختی کردم. کلاً وقتهایی که تیبگ را از داخل لیوان چای درنمیآورم، به طرز غریبی احساس خوشبختی میکنم. روی برنامهی کلاسها و روی پروپوزالم کار کرده بودم. یکیدوتا مستند دیده بودم و یک مصاحبه از کیارستمی، روی یوتیوب، دربارهی کپی برابر اصل. و یک تکه استیک با قدری مارچوبه درست کرده بودم، با یک پیمانه فارو و اسفناج. استیک را گذاشته بودم روی تختهی چوبی، باریک باریک بریده بودم، فاروی اسفناج را با پشت قاشق فشرده بودم به هم، برشهای استیک را گذاشته بودم رویش و کنارش مارچوبه، با هویج. فیلم The Terrorizers ادوارد یانگ را پِلِی کرده بودم با بشقاب آمده بودم نشسته بودم جلوی فیلم. نیمساعت بعد غذایم تمام شده بود و هوا سرد بود و دلم چای داغ ساخته بود. تا آب کتری جوش بیاید، ظرفهای شام را شسته بودم و یک تکه چوب دارچین انداخته بودم توی ماگ قرمز و یک کیسه چای بابونه. آب که جوش آمده بود ماگ قرمز را پر کرده بودم و بیکه منتظر بمانم چای خیس بخورد، ماگ را برداشته بودم برگشته بودم جلوی فیلم. ژاکت سفیدی تنم بود که آستینهاش تا نوک انگشتانم آمده بود پایین. و همانجور که خانه تاریک بود و ریسههای تراس روشن بود و چهارزانو نشسته بودم روی مبل، همانجور که ادامهی فیلم را پلی کرده بودم و ماگ قرمز را گرفته بودم جلوی صورتم و بوی دارچین و بابونه پیچیده بود توی مشامم و انگشتهام میخورد به نخ و مقوای تیبگ، بیهوا به طرز غریبی احساس خوشبختی کردم. |
|
Thursday, November 27, 2025 یه قورباغهی بزرگ رو باید قورت بدم. یه قورباغهی جدی و بزرگ و چهبسا سرنوشتساز. هر روز تو چشمای هم نگاه میکنیم و هر روز فکر میکنم حالا بذار ببینم چی میشه. ته دلم میدونم میشهها، اما هر روز تو چشماش نگاه میکنم و هر روز بهش زل میزنم و هر روز کمی تایپ میکنم و هر روز در لپتاپ رو میبندم. حتی دقیقاً میدونم کار درست چیه، ولی باز در لپتاپ رو میبندم. به جز امشب. امشب اینو نوشتم که در لپتاپ رو نبندم و به جای زلزدن به قورباغه، قورتش بدم. اصلاً فکر کنم همین قورباغهست که داره به دیسکم فشار میاره. پیغام کد پستی که اومد، یههو هوای خونه ده درجه گرم شد. یههو دیدم ا، برای این آدم مهمم. یههو دیدم ا، حتی مهمم و حتی میتونم از پسش بربیام و حتی میتونم موفق شم. |
|
Wednesday, November 26, 2025 طوقا اومد پیشم. برام یه خودنویس لامی گرانیت خریده بود با جوهر بنفش. اینکه طوقا اومد پیشم و برام یه خودنویس لامی گرانیت آورد شاید به نظر جملهی مهم یا رمانتیکی نباشه، اما جملهی مهم و رمانتیکیه. خیلی مهم و خیلی رمانتیک. |
|
Monday, November 24, 2025 زندگی بدون «او» مثل زندگی با یه دندون پوسیدهست که درد نداره، ولی میدونی پوسیدهست. میدونی هست و پوسیدهست. خندهدارش اینجاست که اصولاً زندگی با اویی در کار نبوده هرگز، ولی خب، دندونم پوسیده الان. خندهدارترش اینجاست که از آخرین باری که با هم حرف زدیم هنوز دو هفته هم نگذشته، اما انگار یه قرنه نیست. یه قرنه نیستم.
|
|
Wednesday, November 19, 2025 هنوز نوتیفیکیشن اسمشو که میبینم ضربانم میره بالا. |
|
Sunday, November 16, 2025 در دورهی «بحران؛ جغرافیای نزدیکی»، رفتیم سراغ فیلمهایی که روابط زوجها، به واسطهی نزدیکشدن ناگهانی، به واسطهی تنهاموندن دونفره در فضای محدود –اتاق هتل، ماشین در سفر جادهای، ویلا– دچار بحران میشه. که چهجوری این نزدیکیای که به واسطهی معماری فضا اتفاق میفته، تنشهای پنهان رابطه رو میکشه بیرون. خیلیامون بارها تجربهش کردیم؛ نه؟ نکتهی جذاب و مشترک همهشون اما میدونی چیه؟ دعوا سر درست و نادرست نیست، سر واقعیت و آبرو نیست، سر حقیقت و دروغ هم نیست. دعوا سر روایته. سر اینه که روایتِ چه کسی برنده میشه. سر اینه که من، توی کدوم روایت از خودم حس بهتری دارم. بحران لزوماً از فقدان گفتوگو نمیاد، خیلی وقتا از انکار احساسات ایجاد میشه؛ از دستبردن در اصل روایت. در فیلم فورس ماژور، مرد به سادگی انکار میکنه که وقتی بهمن اومد، از ترس فرار کرده. به جای اینکه اعتراض و روایت زن رو به رسمیت بشناسه و معذرت بخواد، ترسش رو به کل انکار میکنه، چون نمیخواد تصویر اقتدار مردانهش شکسته بشه. ترجیح میده رابطهش رو دچار تنش کنه، اما اون تصویر «مرد مقتدر»ش خدشهدار نشه. فیلم این سؤال رو مطرح میکنه که وقتی پای غریزه میاد وسط، وقتی «غریزه» کنترل رو از ما میگیره، آیا ما هنوز در قبال رفتارمون مسؤولیم؟ زن فیلم، مرد رو به خاطر رفتار غریزیش سرزنش نمیکنه. به خاطر انکار واقعه سرزنشش میکنه، و به خاطر اینکه روایت زن رو به رسمیت نمیشناسه. برای مرد، بحران اونجایی اتفاق میفته که تصویرش میشکنه، تصویر مرد قوی کنترلگر. تا اینجا هنوز بحران بزرگ نیست. کجا اما اون گسست اتفاق میفته؟ اونجا که مرد، توانایی مواجهه با تصویر خودش رو نداره. اونجا که از تصویر خودش دچار شرم میشه. شرم ناشی از انکار، و سپس شرم ناشی از اعتراف. اینجاست که آدم فکر میکنه اون اتفاق، اون گذشته، مال کیه و چه کسی حق داره معناش کنه؟ چه کسی حق داره جعلش کنه یا به عمد توش دست ببره؟ پ.ن. یاد این پست افتادم که چند وقت پیش نوشته بودم: «جنونِ ادراک» |
|
Saturday, November 15, 2025 یکی از بامزهترین تیکههای مهاجرت برای من، دیتکردن با مرد خارجیه. کلاً تو یه لیگ دیگهست. خیلی خوش میگذره بهم توش. در خودمترین حالت ممکنام و مقولهی «زبان» میره یه جای عجیبی وایمیسته. یههو میبینی از سینما میای بیرون، «بوگونیا»، یکی دوتا گامی هم انداختین بالا. یه حرفی راجع به لانتیموس میزنی که جو ــ که خودش اونقدر حراف و صاحبنظره ــ به فکر فرو میره و میگه چه حرف جالبی زدی. در دامه، تا برسیم به بار لیدو، راجع به لرد بایرون حرف میزنیم و شارل بودلر، و من براش توضیح میدم من هیچی از شعر جهان نمیدونم چون که زبان. میگه پس چهطور همهی اینا رو میشناسی. و میرسیم به لیدو، میشینیم به ویسکی. و میریم رو مقولهی رابطه و تن، تن، تن. یه جایی هم براش توضیح میدم چه جوری این چِری توی کوکتیل، مزهی سَدنِس میده. یه ده باری تکرار میکنه که هاها، Taste of Sadness. و دیگه تا آخر شب مدام انتظار داره هر چیز بیربطی رو به یه چیز بیربطتر تشبیه کنم. میدونی دارم از چی حرف میزنم؟ ازونجا که چه جوری یه غریبه خودش رو باز میکنه میذاره بهش نزدیک شی. و چه جوری یه آدم نزدیکت اونقدر خودش رو میبنده که میذاره مدام ازش دورتر و دورتر شی. امروز که پیغام داد فهمیدم. که فهمیدم چه دورم ازش. چه دور شدهم، در عین همچنان دوست داشتنش. تا حالا نشده بود جایی، زبان فارسی اینهمه سد باشه، اینهمه عقیم باشه برام. اینهمه بنبست. یه جایی وسط مستی و بالایی و موزیک و بدن، جو، یه جای عجیبی مکث کرد، نگهم داشت، گفت نگاه کن تو چشمام. نگاهش کردم. گفت چه عجیب که اینهمه شفاف خودت رو اکسپرس میکنی. با تمام مدیاهایی که داری. با حرفات، با نوشتههات، با عکسات. با لباس پوشیدنت، با موهات، با زبان بدنت، با موزیکی که میذاری، با فشار تنت. چه پیچیده و در عین حال شفافی. همون لحظه، دوباره یاد این افتادم که اوهوم، منی که میدونم این چیزا رو خوب بلدم، ته چه بنبستی داشتم قدم میزدم. و فکر کردم «گفتوگوهای ما همیشه به بنبست میرسید و مأیوس از هم وا میکندیم». دو کام از علفی که دم دستمون بود گرفتم، پشت سر هم. و دل دادم به فراموشی. دل دادم به علف و موزیک و فراموشی. جو غرق خوشی شد گمونم. غرق یه تجربهی عمیق. بیکه بدونه چرا. |
|
Wednesday, November 12, 2025 از تخت آمدم بیرون. از تخت آمدم بیرون روبدوشامبر خاکستریام را تنم کردم رفتم توی آشپزخانه. نمیدانم جرا توی این جمله وقتی میگویم خاکستری، یکجوریست. خسته و دلگیر است. در حالی که روبدوشامبرم خسته و دلگیر نیست. اگر بود نمیگفتم خاکستری، میگفتم طوسی. طوسی یک حال خسته و دلگیری دارد. تحمیلیست. مرا یاد کارمندی میاندازد. کارمند ادارهی بیمه، کارمند ادارهی ثبت احوال. خاکستری اما شیک است. شیک هم نه، ولی حال خوبی دارد. تویش انتخاب دارد، اجباری نیست. تحمیلی نیست. با ارادهی خودت انتخابش کردهای. اصلاً هر چیزی دست خود آدم نباشد یک حال رقتانگیزی دارد؛ ندارد؟ مثلاً کارمندی. مثلاً عشق. مثلاً وقتی عاشق آدم اشتباه باشی. دست خودت نیست و مجبوری و هر روز صبح عاشقی و هر روز صبح به حال خودت تأسف میخوری. انگار مجبور باشی بروی اداره. اه. چه حال طوسیای دارد کلمهی «اداره». رنگ روبدوشامبر من اما درواقع سفیدیست که چند قطره سیاه تویش ریخته باشند شده باشد خاکستری خوشرنگ، تویش کُرک ملایمی دارد و مناسب سرمای ونکوور است. از تخت آمدم بیرون روی تاپی که تنم بود روبدوشامبر نرم کُرکی خاکستری را پوشیدم با جورابهای پشمی خاکستری کمرنگ، که تویشان کًُرک دارد و زیرشان ازین صمغهای سرعتگیر. رفتم توی آشپزخانه، دکمهی کتری را زدم آب جوش بیاید، و تا آب جوش بیاید یک پیمانه کلاژن ریختم توی فنجان و یک بسته ازین قهوههای آماده. و آب ریختم رویشان، دو سوم فنجان. فنجان را گذاشتم توی سینی چوبی و برگشتم توی تخت، آباژور کنار تخت را روشن کردم «بار هستی» را از پایین تخت برداشتم شال پشمی چارخانهی اکر و نارنجی و قهوهای را کشیدم روم و فکر کردم چه مطبوع. فکر کردم چه قشنگ است که میتوانم با فنجان قهوه برگردم توی تخت و شال پشمی را بکشم رویم و شروع کنم به کتاب خواندن. فکر کردم چه عاشق این لحظهام. کمی که هوا روشنتر شد، رفتم سراغ اینستاگرام. دیدم همایون ارشادی مرده. غمم گرفت. چرا باید غمم بگیرد را نمیدانم، اما غمم گرفت. طوقا روی استوری همایونام نوشت «عجب، غصهم شد خیلی. یه دورونی رو واسه من نمایندگی میکرد.». حالش را میفهمیدم. اصولاً با این که اغلب سرْ شاخایم با هم، ولی خوب میفهمیم هم را. تهرانِ من است طوقا. مخصوصاً وقتهایی که مست میکنیم و گیتارش را برمیدارد چیزی میزند و میخوانَد برایم. یه دورونی رو واسه من نمایندگی میکرد، میفهمیدم این حرفش را. میفهمیدم غمش را غمم را پشت چت. انگار صورت همایون ارشادی و تمام پستها و استوریهای مربوط به او، شد قوز بالا قوز غم نهادینهی این روزهای خودم. آنقدر که اگر طوقا دیرتر زنگ نزده بود برویم ناهاری چیزی، ممکن بود غمم اتوبان همت را ببندد حتی. رفتیم ناهاری چیزی. هوا آفتابی و درخشان بود و پاییز زیبای ونکوور. حرف زدیم از در و دیوار، و ماریا کالاس گوش دادیم. زیبایی درختها و دریاچه، نفسگیر بود. طوقا گفت از اینور آوردمات ببینی اینها را. ناهاری چیزی خوردیم و بعد، دیرتر، رفتیم خانهی مامان طوقا، چای بخوریم. چای بهانه بود البته. شب قبل مهمان داشتند و امروز باقالیپلو و کشک و بادمجان و صد جور غذای دیگر، بستهبندیشده، توی یخچال. مامان طوقا من را یاد مامان میاندازد. گرم و نرم و دلبهکاربده و اهل غذا و مهمان. با بستههای غذا راهیمان کرد خانه. برگشتنه داریوش گوش دادیم. از دعوای آخرمان به بعد، و از آن شب مستی و ویسکیمان به بعد، یکجورِ نداری شدهام باهاش. دیگر رازی ندارم که بخواهم ازش پنهان کنم. زیاد حرفی نمیماند سر دلم که نگفته باشم. قلقش را به نسبت یاد گرفتهام. او هم. دارد تهران میشود برایم. برگشتم خانه، شمعها را روشن کردم موزیک را روشن کردم نشستم پای لپتاپ. فایلم را باز کردم و خیره شدم بهش. منتظر یک اتفاقیام که بیفتد. که دلم میخواهد بیفتد و همزمان میترسم هم. یکجور ترس امیدوار. فکر کردم چه اینجای سرنوشتم گره میخورد به این فایل. چه میترسم و چه دلم میخواهدش. بعد به خودم آمدم دیدم چه هنوز هیچ ابایی ندارم از شروع کردن یک چیز جدید، به کل جدید. یکهو مچ خودم را گرفتم که علیرغم تمام اتوبانهای همت، چه امید به زندگی داری آن زیرها. و یکهو دیدم این فایل، چه حتی آخرین حبلالمتینیست که میتواند مرا دوباره گره بزند به خودم. دوباره گره بزند به آن تکهی جدی و منضبط و سختکوش درونم. انگار «بار هستی» باشد که خواندنش مرا گره میزند به آیدای قدیم، بیاینهمه سرگردانی و سبکی تحملناپذیر این روزها. حالا؟ حالا ته این پست را میبندم، پست صفی را آماده میکنم و مینشینم به تماشای چندبارهی طعم گیلاس. حال امروز و امشب را میگذارم بماند در همان هوای ارشادی و کیارستمی. فردا میروم لاکهای قشنگ شیک و ساده و بیرنگم را پاک میکنم، لاک قرمز میزنم، قرمز تیره. و یک فکری به حال «فردا» میکنم. |
|
Tuesday, November 11, 2025 یکی از غمگینترین تجربههای زندگیم رو دارم سپری میکنم. یه ذوق خیلی عمیق زندگیم کور شده. یههو برای یه مدت طولانی همهچیز تاریک شده. من عادت به این تاریکی طولانی ندارم. اون بیرون مثل همیشهم، معمولی و خوشآبورنگ، از درون اما یه روبدوشامبر پشمی نرم تنمه یه جاشمعی قدیمی برنز دستمه با یه شمع روشن توش، دارم تو یه دالان طولانی و تاریک، روز و شب سپری میکنم. یه حال ملانکولیکی به موازات روز و شبهای خودم. حالم حال تب پِتروفه. میدونی یاد چی افتادم؟ یاد زری، عروسک دختر گلنوش. یه روز گلنوش عکس یه عروسک معمولی رو پست کرد تو اینستاگرام، و نوشت از یابندهی این عروسک خواهشمندیم آن را به نگهبانی پارک تحویل داده و مژدگانی نقدی دریافت کند. ارزش معنوی و تعلق خاطر فرزند ما به این عروسک قابل توصیف نیست. نوشت هیچوقت فکر نمیکردم گمشدن عروسک قدیمی، چنین زندگیمان را به هم بریزد. دخترک کوچکم شب و روز اسمش را صدا میزند و ناله میکند. مجبور شدیم در خیابان آگهی بزنیم. اگر شما هم به اشتراک بگذارید، لااقل خیال میکنم تمام تلاشم را کردهام تا عروسک را پیدا کنم، شاید هم که بشود... من؟ من دخترک گلنوشم که «زری»، عروسک قدیمیشو گم کرده. بیکه کسی آگهیم کنه. |
|
با علی رفتیم فدرال، من صبحانه بخورم اون قهوه. از هر دری حرف زدیم تا من گفتم دارم بار هستی میخونم این روزا. برگشت با تعجب که وا، منم دارم اودیوبوک بار هستی گوش می دم. چه همزمانی عجیبی. پرسید برای چی یههو بار هستی؟ گفتم نمیدونم. احساس کردم احتیاج دارم یه چیزی بخونم که باهاش ارتباط برقرار کنم. که باهام ارتباط برقرار کنه. که برم گردونه به حال و هوای خودم. ناغافل گفت آیدا، پسره گرفتارت کردهها.
بعد باز همزمان هر دو از حبابهامون حرف زدیم که توش زندگی میکنیم. خیالها و کتابها و فیلمها. که گاهی میایم بیرون، یه سری به آدما میزنیم، و برمیگردیم اونتو. علی گفت من هنوز منتظر یه ترزام انگار، که بیاد ساز و کارم رو ازم بگیره و دوباره از سر بکوبه بسازتم. در حالی که علی منتظر بود از کلاه سابینا یا سابینا بگم، گفتم من اینبار بیشتر از همه با مامانِ ترزا همذاتپنداری کردم. اونجا که رفت زن خواستگار نهمیش شد که از همه «مرد»تر بود، چرا؟ چون حامله بود ازش. علی خندید که آیدا، نگرانتم.
|